روز آخر !

استاندارد

٢ ماه شده

٢ ماه و چند روز

۲ ماه ۱۹ روز پیش

ظهرش رفتیم امیر چاکلت قهوه نوشیدیم

شبش رفتیم پاستا خوردیم

خداحافظی کردیم

بهم لبخند زد

صبحش تو جاده بودم ویدیو کال کردم حرف زدیم گفت میره سر کار

هیچوقت دیگه جوابمو نداد

کی‌ میدونه چی کشیدم

هیشکی نبود ببینه مرد کوه درده

خانم میم ب الان که نه

اما ی روزی اگه مردم اگه این بلاگم رو شد اگه فهمیدید من بود

من ادم پاک و منزهی نیستم اما اینطوری جفا در حق کسی نکردم

احتمالا تنها دختری بود که باهاش در ارتباط بودم و نماز میخوند

نمیخوام این مسائل رو هم ربط بدم ولی واقعا بی خدا تر از همه تویی .

امیدوارم سرت بیاد میم

امیدوارم به خاک سیاه نشینی

تمام چیزی که تو این ۲ ماه ۱۹ روز دنبالشم ی جواب ساده بود

چرا ؟

هرچی میگفتی قبول میکردم

Advertisements

بدونِ نَنِه ! ١٣٠٣-١٣٩٧

استاندارد

کوهِ میزارم رو‌ دوشم

رخت هر جنگ ُ مپوشم

موج از دريا ميگيرم

شیره سنگُ میدوشم

میارم ماهُ تو خونه

میگیرم بادُ نشونه

همه خاک زمینُ میشمرم دونه به دونه

اگه چشمات بگن آره

هیچکدوم کاری نداره

زمين گرده

٢٨ روزه ميم جوابمو نميده ، آخرین بار که از تهران اومدم باهام صحبت کرد گفت همه چیز مثل قبله

هیچی مثل قبل نیست و میدونم پیغاممو میبینه اما جواب نمیده

امشب موقع نوشتن این پست یادم اومد

آبان سال قبل بود مهمون داشتیم من قاطی پاتی بودم بهش گفتم بهتره حرف نزنیم

اونم برای همیشه خدافسی کرد

من سین کردم جواب ندادم

حالش بد شد

خراب شد

افسرده شد

حالا نوبت من بود

جوابمو‌ نمیده

حاج ننه هم رفت

تنها مادر بزرگ دنیا که مادر بزرگ من میشد

همین چن روز پیشا

من حالا هیچ مادر بزرگی ندارم

یک‌ ماه شده

درست کار نمیکنم . درست زندگی نمیکنم . شبا تنها طبقه پایین میخوابم . سگ سیاه افسردگی دهنم رو گاییده و حالم از همیشه خراب تره

مطمئنم نقشه خودش بود

که دیگه جوابمو نده

اما من خدافسی کرده بودم

اما این خدافسی هم نکرد

بستنی کیم

استاندارد

بمون
نرو بستنی کیم
بمون ذوق خوب کودکیم
بمون شوق فوحش دادن به این به اون به زندگی به کار
از بس خسته شدیم دیگه عادت کردیم به زندگی کردن رو این کره زمین
بمون عشق و دلواپسی این حس منتظر بودن برای کسی
پیدام کن قبل از این لعنتی
این زندگی کیری صنعتی
که کاری میکنه آخر سر با من
بفروشم خودمو به ارزون ترین قیمتی که تو فکرشم نکنی
بعد بشم یه جسد
یکی که فقط از صبح حرف میزنه
کلش پوک
آدم نباشم چه فرقی داره خب
سپاه سیمرغ یا خوک
(بستنی کیم – او و دوستانش)

جمعه چهارم آبان
امروز کلی به خوابیدن طی شد البته خوابیدن های متوالی همراه بیدار شدن ها متوالی
صبح ساعت نُه بود که با صدای مامان و بابا و مادربزرگ بیدار شدم
ظهر هم همینطوری بود
ظهر که رفتم حموم زیر دوش به این فکر میکردم که تا کی دقیقا باید این وضعیت رو تحمل کنم بعد به خودم گفتم یک سال
فقط یک سال دیگه
یک سال دیگه هرچی که بشه دیگه تو این خونه نیستم
چن روز پیشا به سین گفتم بیام اونجا با هم بریم شهرداری اونجا ازدواج کنیم بدون اینکه خانواده ها بفهمن بعد شرایط اقامت من که درست شد تصمیم میگیریم جدا بشیم یا بمونیم
ناراحت شد
گفت نه من میام ایران ازدواج کنیم بعد برات اقدام کنم بیای
گفتم اینطوری که همه میفهمن گفت آره من فقط نمیفهمم تو چطوری بعد این همه سال مطمئن نیستی که میخوای با من ازدواج کنی یا نه.
آلمان ، ایتالیا ، هر جایی به جز اینجا چیزیه که من درموردش مطمئنم . از اینجا رفتن چیزیه که من درموردش مطمئنم.
بیشتر کسانی که حالا در زندگی ازشون بدم میاد نزدیک ترین آدما یعنی برادرم و خانواده ام هستن که سعی دارن من و رو از مسیر رفتن دور کنن و باقی آدم های هم عقیده که شامل دوستان میشن کسانی هستن که از ایده هام حمایت میکنن
خودمو محدود میبینم
انگار خودمو ضعیف کردم
دیگه اون توانایی اون دیوونگی اون قدرتی که چن سال پیش تو وجودم بوده به کلی نابود شده
شاید هم هست من نادیده میگیرمش
حس میکنم قوی نیستم به اندازه کافی که از پسش بر بیام
کتابا رو گرفتم با خودم میبرم فروشگاه
دو خط میخونم
نیم ساعت درگیر حسابداری و مشتری ها میشم
قرار داد بستم
قول دادم که بمونم
وقتی میتونم به اندازه کافی شجاعتم رو نشون بدم که بگم بیخیال کار و پول من فقط میخوام زبان بخونم و برم
فردا میرم واسه مهر کردن ریزنمراتم که ارزش ترجمه پیدا کنه …
خستمه
خیلی
اینستا رو هم دوباره دی اکتیو کردم
حداقل 6 ماه
قول دادم به خودم
نمیخوام این زندگی کیری صنعتی کاری بکنه آخر سر با من که بفروشم خودمو به ارزون ترین قیمتی
به قیمت نشناختن توانایی هام
به قیمت دور بودن از استعداد هام

خاطره یک سفر دو هفته ای

استاندارد

صبح سر کار بودم که تکست مسیج اومده :
– هستی ؟
+ سلام ، جانم ؟
– من داییم دیشب فوت شد روزی که سین میرسه ایران میشه سومش
+ کدوم ؟
– مامانم نمیتونه بره تهران ، دایی ابوذر .

پارسال که سین اومده بود ایران واسه خاطر عروسی داییش بود
امسال که رسید ایران فرداییش سوم و چن روز بعد هفتم داییش بود
خیلی غم انگیز بود هم برای من هم برای اون.
من اصلا اینطوری برنامه ریزی نکرده بودم و آمادگیش رو نداشتم آخه من با میم جلو میرفتم کم و بیش اصلا به خود سین هم گفته بودم من با میم آشنا شدم و بعضی وقتا همو میبینیم و اینطور حرفا اما خب انگار یه اتفاق از عالم غیب داشت همه چیز رو عوض میکرد
اینطوری شد که با صاد (خواهرش) و نون (دختر خالش) با رخت سیاه رفتیم تهران فرودگاه دنبالش
وقتی رسید خیلی حس عجیبی بود
یک سال و یک ماه بود که ندیده بودمش اما هیچی انگاری عوض نشده بود اون همون شکلی بود فقط موهاش بلند تر و بنفش تر و گوشه ابروش یه پیرسینگ اضافه تر داشت اما با همه این حال باز همون بود همونی که همیشه بود همونی که سه سال پیش بود . شبش تو راه برگشت حساب کردیم که سه سال و سه ماه از اولین روزامون میگذره و واقعا چیزی برامون عوض نشده
خوشحالیمون همونه و دعواهامون هنوز دقیقا رو همون مباحث روزای اول صورت میگیره واقعا عجیبه انگار نه انگار که یک سال و یک ماه نبوده یا این وسط من با میم بودم یا اون شاید اون سر دنیا با آدم های دیگه … (که میگفت نبوده/نمیدونم)
اتفاقی از چن روز قبلش با میم دعوام شده بود و من فک میکردم حق با منه چون اون یهو عصبانی شد و من حوصله ناز کشیدن نداشتم و تو این دو هفته که سین ایران بود اصلا با هم حرف نزدیم
الان که بهش فکر میکنم خنده دار بنظر میاد اما واقعا همش اتفاقی بود.
بعد مراسم هفتم داییش بم گفت جدا از این اتفاق تلخ اما حالش واقعا اینجا خوب نیست … میگفت پسری رو میشناسه که پج ساله نیومده ایران با اینکه هیچ مشکلی نداره (نه مالی نه سربازی) اما وقتی ازش پرسیدم چرا میگفت اینجا حال آدما خرابه که واقعا هست
امروز که من دارم اینا رو مینوسیم جمعه است و نرخ دلار در نیومده اما خب پنجشنبه ای که گذشت دلار 19350 هم معامله میشد تو یه شهر کوچیکی مث شهر ما همه داشتن با این قیمت میخریدنش
داداشم کارش شده خرید و فروش دلار ، اون اولا مبگفت واسه این میخره که باهاش بره اونور و بتونه جنس فروشگاه خودشو تامین کنه اما الان دیگه اینطوری نیست الان اینکارو میکنه چون اینکارو دوست داره ، چون همه اینکارو میکنن ، چون خودش رو زرنگ میدونه با اینکار ، چون ی بار برگشت گفت من نابغه اقتصادی ام …
اما من فک میکنم همه چیز برای مردم معمولی رو به نابودی میره ، واقعیت اینکه دلار از سوی حکومت وارد بازار میشه و اونا هستن که خرید و فروش به دلار دارن (هرچند کم) و ما ملت با خرید دلار به این قیمت بالا داریم به نحوی نقدینگی هامون رو میدیم به دولت ، بگذریم ..
سین میگفت اونجا آدم ها تو خیابون به هم لبخند میزنن
میگفت اگه بخاطر تو یا صاد نبود اصلا ترجیح میدادم به جای این دو هفته ایران برم آمستردام
میگفت غربت وجود نداره میگفت اونجا همش حال خوبه … آره آدم دلش تنگ میشه اما تهش میارزه به جای زندگی کردن تو این زباله دونی
من اگه یه روزی برم از اینجا واقعا حالم خوب میشه ، اصلا دلم تنگ نمیشه … من آدمی ام که هر روز صبح به زمین و زمون فحش میدم ، من حالم از پدر و مادرم که اینقدر منو نمیفهمنن بده
من یادم میاد سه چهار سال پیش ها رو که دانشجو بودم تنها زندگی میکردم پولی تو جیبم نبود اما 10 بار خوشحال تر از حالا بودم که پول بیشتری دارم اما آرامش خیال ندارم
من واقعا کیس مناسبی برای مهاجرت هستم
من کسی نیستم که با خریدن دلار به قیمت 17800 و فروختنش به قیمت 18000 تومن ذوق و اشک تو چشمام جمع بشه و بگم من نابغه اقتصادی ام
من کسی نیستم که آخر شب ها مشروب بخورم یادم بره تو چه آشغالی دارم زندگی میکنم
من کسی نیستم که از بی قانونی و پارتی بازی که اینجا رواج داره استفاده کنم و لذت ببرم
من اون احمقی نیستم که بگم آخر هفته ها با دوستام برنامه کردن یه دنیا برام ارزش داره
من میدونم همه این کار ها تباه و بیهوده است
من میخوام برم اونی بشم که باید باشه
میترسم از اینکه چهل سالم بشه و آم بازنده ای باشم
من این روزا عصبی ترین و بد حال ترینم

پ.ن : من و سین تو این عکس بالا دوباره عاشق شدیم … طوری که انگار هیچوقت اینقدر عاشق نبودیم … بعدش که رفت هم با میم حرف نزدم … بنظرم برای اون هم بدون من بهتره … من فک میکنم میتونم کنترل کنم روابطم رو اما اشتباه فکر میکنم چون این واقعا عشقه …
جمعه شش شهریور نود و هفت
روز بارونی
تو این شهر لنتی
تو این کشور لنتی
تو این روزای لنتی

کیمیاگر

استاندارد

جوان نمی دانست افسانه شخصی چیست. چیزی است که همواره آرزوی انجامش را داری. همه آدم ها در آغاز جوانی، می دانند افسانه شخصی شان چیست. در آن دوره زندگی، همه چیز روشن است؛ همه چیز ممکن است و آدم، از رویاها و آرزوی آنچه دوست دارد در زندگی بکند، نمی ترسد. با این وجود، با گذشت زمان، نیرویی مرموز، تلاش خود را برای اثبات آنکه تحقق بخشیدن به افسانه شخصی غیرممکن است، آغاز می کند. آنچه پیرمرد می گفت، برای جوانک چندان معنایی نداشت اما می خواست بداند نیروهای مرموز، چه هستند. دهان دختر بازرگان از شنیدنشان باز می ماند.

نیروهایی هستند که ویرانگر می نمایند اما در حقیقت، چگونگی تحقق بخشیدن به افسانه شخصی را به ما می آموزند. نیروهایی هستند که روح و اراده ما را آماده می کنند؛ چون در این سیاره، یک حقیقت بزرگ وجود دارد: هر که باشی و هر کار کنی، وقتی چیزی را از ته دل، طلب می کنی، از این روست که این خواسته در روح جهان، متولد شده. این، ماموریت تو بر روی زمین است، حتی اگر فقط سفرکردن باشد؟ یا ازدواج با دختر یک بازرگان پارچه؟ یا جست و جوی یک گنج…

روح جهان، از خوش بختی انسان ها تغذیه می شود و یا از بدبختی، ناکامی و حسادت آنها. تحقق بخشیدن به افسانه شخصی، یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز، تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.خداوند راهی را که هر انسانی باید بپیماید، در جهان نوشته. تنها باید آنچه را که برای تو نوشته شده، بخوانی. تصمیم ها، تنها آغاز یک ماجرا هستند. هنگامی که آدم، تصمیمی می گیرد، در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب می شود که او را به مکانی می برد که در زمان تصمیم گیری، خوابش را هم نمی دیده است.

همواره پیش از تحقق یافتن یک رویا، روح جهان تصمیم می گیرد تمام آنچه را در طول طی طریق آموخته ای، بیازماید. این کار را به خاطر بدخواهی نمی کند؛ به خاطر آن است که بتوانیم همراه با رویاهامان، بر درس هایی که در مسیر آموخته ایم هم، تسلط یابیم. در این لحظه است که بخش عظیمی از مردم منصرف می شوند.

تاریک ترین ساعت، پیش از طلوع خورشید فرامی رسد.

تنها یک چیز می تواند یک رویا را به ناممکن تبدیل کند: ترس از شکست

کمیاگر ، نوشته پائولو کوئیلو ، با صدای محسن نامجو ، ترک شماره 6
بعد نوشت :
امروز صبح 11 شهریور 97 یکشنبه
متنفر از خانواده
پر از خشم و نفرت
اگه این بخشی از افسانه شخصی من باشه و انجامش ندم برای همیشه پشیمون خواهم بود
رفتن
فک میکنم که تصمیم گرفتم که برم .
آخن
احتمالا

صبح هایی که میرم دستشویی و بعدش خوابم نمیبره

استاندارد

شنبه ۲۳ تیر ماه ۵:۵۸ صبح

صدای خر و پف بابا از تو اتاقشون میاد

صدای کولر

صدای پرنده ها

و البته صدای موزیکی که پلی کردم

فكر كردن به رفتن يا موندن

دو سه روز پيشا به سين گفتم من اگه مهاجرت كنم اصلا هوم سيك نميشم چون از خانواده از شهرم از همه چيز متنفرم و اصلا دلم براي چي تنگ بشه

معلومه حسابي شاخ در اورده بود اما فك كنم واقعا همينطور خواهد شد چون هر روز و هر لحظه حس تباهي دارم

نه اینکه به کسی حسودی کنم اما اینکه میبینم تو ی بیزینس سه نفره که باید همه چیش سه نفره باشه من ۸ بار بیشتر کار میکنم و فقط به اندازه بقیه سود میبرم حرصم میگیره

از حماقت و فاصله میلیون سال نوری خودم با پدر و مادرم حرصم میگیره

قول دادم تا شهریور همینطوری ادامه بدم یعنی کاری رو که دوست ندارم ادامه بدم درواقع بعدش فک میکنم ی چیزایی عوض میشه و اگه نشه من خودم ی چیزایی رو عوض میکنم

چن وقتی بود ک حسابی به این فکر میکردم که برم سربازی و بعدش برم یا اینکه وثیقه بزارم و از کشور خارج بشم و ۸ سال بعدش بیام بخرمش

دیدم ۸ سال خیلیه

شاید دلم تنگ شد

بنابراین فک میکنم فعلا برنامه رفتن به سربازی باشه

از طرفی میترسم از اینکه برم سربازی برگردم و ریسک پذیریم کم بشه و نتونم تصمیم درستی بگیرم و عادت کنم به روزای تکراری

یکی از اتفاقات مهمی که بیشتر متقاعدم میکنه موندن نداره وضعیت اقتصادیه

عملا الان از هرکسی که وضع مالی خیلی خوبی هم داره اما به نهاد ها دولتی لینک نیست بپرسی میگه که میخواد مهاجرت کنه بنابراین در اینکه با اینجا موندن هم واقعا دستاورد خاصی در انتظار ادم نیست میل به رفتن رو دوچندان میکنه

شما فک کن ما همه دلمون خوش به این بود که بعد ماه رمضون بازار ی تکونی میخوره و فروش بهتر میشه مثل همه سال ها که واقعا همینطوری میشد اما امسال انگار قفل زده اند به درب بازار

توان خریدی که فقط برای افراد وابسطه است و شرکت هایی که مواد اولیه ندارند و تولید نمیکنند

بخش فاجعه داستان همینجاست که با خواهش و منت کالایی رو میفروشی اما شرکت اون رو بت نمیفروشه تا تحویل مشتری بدی

یا مدل حسابرسی شرکت ها که بعد از ۲۰ سال تغییر کرده

واقعا موندن نداره …

پ.ن : قول دادم تا ۲ هفته به هر پیشنهاد الکلی نه بگم

چاق شدم

زشت شدم

باید ورزش کنم

الکل مصرف نکنم

یک حادثه مهم

استاندارد

ساعت ۹:۳۰ دقیقه بود فروشگاه رو تعطیل کردم رفتم درینک بخرم

۲۵۰ تومن تکیلا با دو کرم اضافی ۱۳۰ تومن ودکا + ۱ لیتر عرق از قبل به جا مانده .

ساعت حوالی ۱۰:۱۵ دقیقه کاف و گاف را سوارشان کردم برویم پیش میم میم الف سین یک جمع ۷ نفره پسرانه که فردا صبح هم برگردیم دبنال کار و زندگیمان .

کاف گفت من میشینیم پشت فرمون تو با الف درینک بزنید من گفتم نه بزار میریم همونجا با هم میزنیم

حوالی ساعت ۲۳ رسیدیم شهر میم سر دور برگردان یک پراید واستاده بود کمی ترمز کردم سرعتم شد ۹۰ تا حدودا دیدم راه افتاده خیلی نزدیک بودم چراغ زدم دیدم همچنان میاد بوق رو نگه داشتم انتظار داشتم در کوتاه ترین حالت سمت چپ ماشین رو جمع کنه و دور بزنه بنابراین تا جایی که میشد فرمون رو گرفتم سمت راست که ردش کنم

با گوشه جلو چپ (راننده) زدم به گوشه جلو سمت شاگرد پراید باعث شد که جلوش از من دور بشه و‌ پشتش در خلاف جهت حرکت کرد خورد به درب راننده و پشت راننده

اون پرتاب شد کنار دور برگردون

من پرتاب شدم کنار جدول خوردم به جدول رستوران سمت راست جاده

مث ی توهم یا خواب وحشتانک بود به محض اینکه ماشین واستاد پیاده شدیم

من و کاف جلو بودیم و کمربند داشتیم ایربگ ها باز شده بود هرچند که بنظرم با ایربگ ها برخوردی نداشتیم اما پیاده شدیم و سالم بودیم

گاف پشت کمربند نبسته بود اما سالم بود و با ما پیاده شد

از ماشین پیاده شدم و فقط داد میزدم چرا پیچیدی ؟

شیشه های تکیلا و ودکا به هم خورده بودن و شکسته شدن به کاف گفتم ورشون دار بنداز کنار اشغالی طوری که کسی نفهمه.

پلیس اومد ، امبولانس اومد ، اتش نشانی اومد

من دیگه کنترلی نداشتم و حجم خیلی زیادی از آدرنالین ترشح شده بود

مدارکم رو تحویل دادم با پلیس رفتم سمت راننده پراید

گفتم اقا شما چرا پیچیدی ؟

وقتی فهمید مقصر بوده خودشو زد به بیحالی و رفت توی امبولانس

کاف هم قفسه سینش درد میکرد رفتن بیمارستان

به داداش بزرگم زنگ زدم که راه افتاد و‌اومد این وسط مامان زنگ زد که چک کنه ببینه رسیدم یا نه

رفتم داخل ی کوچه جواب دادم ؛

-رسیدی پسرم ؟

+آره مادر رسیدم الان پیش میم ام

-چرا به مامان پیغام ندادی نگفتی ؟

+الان رسیدم مادر ببخشید

داداشم اومد رفتیم پارکینگ ماشین ها رو هم با یدکش بردن

د‌وستام هم اومدن دنبال من

کاف چیزیش نشد اما میگفت یارو تو بیمارستان داشت پرستار ها رو میزد

حتی مشت زد به فَک اقوام خودش که اینقد شدید بود اون ر‌و بستری کردن

کاف میگفت به شدت مست بوده و من واقعا دلم غم داره

الان همه خوابیدن و من‌ دارم اینها رو مینویسم ساعت ۵:۴۰ صبح روز دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۷ عه

قراره ساعت ۹ صبح میدون شهر میم باشیم

به داداش بزرگم گفتم به پدر بگه که جریمه شدم ماشین پارکینگه تا بیاد اونجا و بهش توضیح بدم

دوستام میگن ماشینم حداقل ۱ ماه زمان میبره تا درست بشه اما میگن همش رو بیمه میده

غمگین میشم وقتی میبینم ی ادم مست که حدودا ۳۵ سالش بود چطوری گند زد به شب و روز من و ۶ تا از بهترین دوستام

فقط خوش شانسم که خون از دماغ کسی نیومده

دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

ماشین قبلیمو فروختم
ماشین جدید خریدم
۱۵ میلیون تومن تمام چیزی‌ که سیو کرده بودم خرج شد
میم از من حامله شد و روز اول ماه رمضون بگه سقط کرد
میم ب حوابمو نمیده
تنها تر از همیشه ام
به شدت سر در گمم
حالم از خودم بهم میخوره
اخرین جلسه دانشگاه رو رفتم
و کارشناسی تموم شد
فقط کاش میخوابیدم و پا نمیشدم
روحی
جسمی
مالی
ضرر کردم
هیشکی پشتم نیست
از همه خسته ام