پست قابل توجهي نيست (مثل بقيه) 

استاندارد

از غروب تا حالا ك ساعت ٣ بامداده درگير اينم ك امشب چيزي براي نوشتن دارم يا نه .

حرف قابل عرضي نيست شبهاي قبلي رو كه به يادم ميارم يا خيلي معمولي سپري شدن يا خيلي مست و تار سپري شدن كه به مراتب شباي مستي رو ترجيح ميدم به جز اون قسمتش كه فكر ميكنم الكل خوردنم باعث ميشه چاق بشم و درواقع چاق شدم تا همين الانش

امشب شب پنجشنبه است و درست ترش اينكه بامداد جمعه است و من تو خونه دانشجويي خودم تو اتاق خودم تنهام و تقريبا خيلي ساكته همه جا و تو ي دوره ايم ك حقيقتا دوست ندارم الان كسي مثل سين يا هركسي كه فكر ميكنه دوست دخترمه و من نسبت بهش ديني دارم كنارم باشه اره ترجيح ميدادم با كسي باشم اما تصميم گرفتم دروغ نگم و به كسي كه ميخوام باهاش بخوابم نگم دوسش دارم و اينطوريه كه شبها تنها ميگذرن و انصافا كه شكايتي هم ندارم

اخرين باري ك تلاش كردم چند شب پيشا بود ك زياده روي كردم كه البته كاملا از قصد و خود اگاهانه بود كه به ص و س زنگ زدم البته ص ك قطع كرد اما با س دو ساعت حرف زدم و اگه موافقت ميكرد حتي حاظر ميشدم اين مسير ٣٠٠ كيلومتري رو رانندگي كنم و برم برسم بهش اما خب فرداش ك بخاطر فحشا و بد و بيراهي كه بهش گفته بودم عذرخواهي كردم جوابمو نداد و فكر ميكنم اين بهترين دستاوردي بود كه بهش رسيدم چون واقعا ميخواستم فكر عاشقي منو از سرش بزاره بيرون كه موفق هم شدم ظاهرا !

اون شبايي كه مامان و بابا مسافرت بودن با شين خوابيدم كه البته نه كاملا اما تقريبا و خب دو روز بعدش گفت ك ديگه نميخواد بام حرف بزنه و من احمق كه شانس بم رو كرده بود فاز برداشتم و متاسفانه هنوز با هم در ارتباطيم.

بيشتر از هميشه تكليفم با ايندم نا مشخصه و بيشتر از هميشه ميخوام به خودم فكر كنم 

پ.ن : دومين بارم كه ميتونستم راي بدم اما اولين بارم بود كه رفتم و راي دادم. اولش كه ميخواستم تحريم كنم بعدش هم از اين نوشته هاي تا ١٤٠٠ با روحاني يا برديم رو نزاشتم رو عكسم اما خب از شهرستان با دوستام رفتم تهران ، كلي تو ترافيك موندم ، كلي جو گير شدم و نهايتا به روحاني و ليست اميد هم راي دادم

٢١/١/٩٦

استاندارد

اسمش مژده بود و ٢٤ سالش بود ! رادمهر پسرش ٤ سالش بود !

دست چپش زخمي و خراب بود ، از ١٦ سالگي تا ٢٠ سالگي شيشه ميكشيد با دوس پسرش دعواش شد كه شيشه قليون رو شكوند و خود زني كردي

ازم خواهش ميكرد ميگقت واسه ي بار خوابيدن ١٠٠ تومن ميگيره ! كيف پولمو باز كردم ٥٩ تومن داشتم ! ٥٠ تومن دادم بهش ، ٥ تومن واسشون تاكسي گرفتم ! اومدم خونه حالم بده ، چند پيك الكل خوردم بعدش دوش گرفتم و با سين صحبت كردم ، گقت كه صاب كارش داره اقامت كاري ميده بهش و ديگه احتياج نيس دانشجو باشه واسه اونجا موندن !

فك ميكردم چرا محمدرضا پولدار نيستم ، فك ميكنم مژده چرا بخاطر ١٠٠ تومن بايد خودشو بفروشه ! از خودم شرمنده ميشم

شاملو گوش ميدم و فكر ميكنم بهتر از اين نوشته اي نوشته نشده

لـبـانـت

بـه ظـرافت شـعـر

شهوانی ترين بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می كند

كه جان‌دار غارنشين از آن سود می جويد

تا به صورت انسان درآيد.

و گونه‌هايت

با دوشيار مورّب

كه غرور تو را هدايت می كنند و

سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده‌ام

بـی آن كـه بـه انتظار صـبـح

مسلح بوده باشم ،

و بـكارتی سربلند را

از روسـپيـخانه‌های داد و سـتد

سر به مهر باز آورده‌ام.

هرگز كسی اين گـونه فجيع به كـشـتـن خود برنخاست

كـه مـن بـه زنـدگـی نـشـسـتـم !

و چشمانت راز آتش است

و عـشقت پيروزی آدمی ست

هنگامی كه به جنگ تقدير می شتابد

و آغـوشـت

انـدك جائی بـرای زيـستـن

اندك جائی برای مردن

و گريز از شهر

كه با هزار انگشت

بـه وقـاحـت

پاكی آسمان را متهم می كند.

كـوه با نخستين سنگ‌ها آغـاز می شود

و انـسان با نخستين درد.

در من زندانی ِ ستمگری بود

كـه به آواز زنجـيـرش خـو نـمی كرد .

من با نخستين نگاه تو آغـاز شدم .

1396

استاندارد

عكساي سال قبل رو ميديدم

عكساي همين روزا رو كه خيلي قشنگتر بودن

هم وضع ماليم از حالا خراب تر بود هم تو اين يك سال چيزي رو از دست ندادم كه اينقدر عقب بيفتم

چيزي كه از دست دادم خودم بودم ! روحم بود و حالا خراب تر از هميشه مث باباي احمقم كه ٥٠ سال كار كرده و هيچي نفهميده شدم

اصلا شبيه خودم نيستم ! نه سازي تمرين ميكنم نه چيزي مينويسم نه ياري دارم نه دلبري نه اينكه قراري بزارم يا بخوام بيرون برم ! حتي درس هم نميخونم درست

از مادر و پدرم حالم بده ميشه ، از خونه متنفرم ! با هر دو تا از داداشام دعوام شده !

ته برنامم اينكه اينقد مست بشم تا يادم بره چند ساعت

سالي كه نكوست ريده …

حالم خوب نيس

بیست و یک سال و دو هفته و یک روزگی

استاندارد

دو هفته و یک روز قبل تر !
صبح پاشدم موکاپات رو گذاشتم رو شعله گاز و سه شات اسپرسو ازش گرفتم ، البته به همین سادگی که میگم هم نبوده عاخه این میله های حد فاصله شعله گاز و جایی که قراره ظرف پخت و پز رو قرار بدی حتی روی کوچیک ترین شعله گاز یک دایره بزرگ تو خالی رو درست میکنن که اندازه اش از قطر زیر موکاپات بزرگتره بنابراین باید با نهایت دقت سعی کنی قوی موکا رو طوری قرار بدی که روی سه تا از اون میله ها قراره بگیره از طرفی مواظب دسته پلاستیکی هم باشی که نسوزه ، یادمه وقتی داشتم میخریدمش فک میکردم کار اشتباهی میکنم چون هم سه شات اسپرسو واسم بده و هم اینکه پیش خودم میگفتم من که ی نفرم پس بهتره موکاپات ی شات اسپرسو بگیرم چون مجبور نیستم واسه کسی درست کنم .
اما همیشه سه شات برام کافیه چون کم تر از اون نمیتونه هنگ اوری ناشی از الکل شبِ قبلش رو برام بشوره ببره پایین و بعدش تو راه بودم . 160 کیلومتر تا خونه ساعت حوالی 7 صبح بود و 7 صبح تو ی شهرستان کوچیک اونم تو فصل زمستون میتونه خیلی آروم باشه مثل همیشه . به سیسنگان که رسیدم به ساحل نگاه کردم و فک میکردم کاش میشد چیز دیگه ای بودم ، چیزی به جز یه آدم بیست و یک ساله که سوار ماشین مامانش میره پیش باباش کار کنه و هیچ کار مهمی تو زندگیش انجام نداده ، حتما درختای کنار جاده سیسنگان از من بیشتر دیده شدن و آدما بیشتری باش خاطره دارن .
روز تولدم بود و همه این فکر کردن ها بیشتر از هر روز بهم یادآوری میکرد که باید کاری رو بکنم که هنوز نکردم اما خب مثل هر سال ; تنها رو از میرزا پلی کردم و فکر میکردم بابک میرزاخانی پیش خودش چی فکر میکرده که تو سن سی و پنج سالگی نوشته : روز تولدم را تبریک میگوییم تنها ، شمع تولدم را فوت میکنم تنها و …
پس شاید خیلی ربطی به سن نداشته باشه شاید هر آدمی اون کاری رو که میخواد انجام نده همیشه فکر میکنه که داره اشتباه میره و این چیزی که من واقعا مطمئنم ازش اما نمیدونم باید چیکارش کنم … شاید هم میدونم و جراتش رو ندارم .
رسیدم خونه با مامان بحثم شد اما یادم نمیاد سر چی … بعدش سر کار بودم اما نه سر کار خودم که پیش بابام کار میکردم ، البته خیلی هم کار نمیکنم چون بیشتر نشستم و تز میدم و بقیه کار میکنن ، دلم خوشِ مدیریت میکنم چیزی رو که پدرم وقتی هم سن من بود درستش کرد و جالب تر از اون اینکه از نظر خودم پدرم احمق به تمام معناست و بلد نیست باید چیکار کنه و حق هم دارم اما من چی ؟ من که خودم بلدم چی درست چی غلطه چرا هیچ کاری ندارم ؟ بعد به خودم میگم اون موقع ها پول در آوردن آسون تر بوده حتما … !
سر ظهر که میخواستم بشینم پای سفره ناهار مامانم از بابا پرسید امروز چندمه ؟ بابا گفتش بیست و چهار بهمن بعد که اومدم بیرون با لبخند بهم گفتن امروز تولد داداشته و من فکر کردم چقدر ی پدر و مادر میتونن احمق باشن که روز تولد بچه هاشون رو یادشون بره !
تولد من و داداشم ده سال و 6 روز فرق میکنه و اون ها چطوری این اختلاف رو نمیتونن ببینن واقعا عجیبه !
شب قبلش مست بودم اما یادمه چند تا اس ام اس تبریک داشتم و ی دونه تماس ، تو راه هم با سین حرف زدم و کلی ازش تشکر کردم به خاطر سال قبلش ! راستش من تا قبل از سین هیچوقت سورپرایز تولد نداشتم با هم صحبت میکردیم درمورد اینکه پارسال چطوری از چند ساعت قبل رفت خونم و شام واسم چیکن استروگانف درست کرد و کلی خودشو خوشگل کرد اما من احمق که با دوستم بودم درو باز کردم که دوستم بره تو دستشویی خونم بشاشه و گند زدم به همه برنامه هاش …
از اون روزی که باهاش صحبت کردم تا به حال تقریبا هر شبش رو (به جز چند شب گذشته) مست بودم و با چند نفر خوابیدم و با چند نفر دیگه رقصیدم واسه همینم هست که دیگه با هم حرف نمیزنیم .
از وقتی که رفته یادم نمیاد اینقدر با هم حرف نزده باشیم . امروز تقریبا 11 روز شده که نه حرفی زدیم نه پیغامی دادیم اما من پیش خودم میگم آخرین پی ام واسه من بوده و به خودم حق میدم که بیخیالش بشم چون اون باید جواب میداد که نداد .
سی ام تولد داداشم بود همون روزی که خانواده برعکس فکر میکرد تولد منه !
بیست و هشتم واسش تولد گرفتم هرچند که کسی واسه خودم یه دونه شمع هم روشن نکرد اما تقریبا سه روز دنبال کاراش بودم از گرفتن ویلا تا کرایه کردن صندلی و هماهنگ کردن با دی جی و خرید ها … فک میکنم میتونم عهده دار هر مراسمی بشم و به درستی انجامش بدم اما آخر شبِ مهمونی که باید حواسم به همه مهمونا باشه تنها کاری که میکنم اینکه با همشون پیک میزنم و اینطوری بود که حوالی ساعت 4 صبح یکی میکروفون رو از دی جی گرفت و گفت بوی سوختنی میاد و فک کنم حدودا یک ربع همه دنبال این بودن که بفهمن بوی سوختنی از کجا میاد آخه خودم بودم که 200 تا شمع وارمر روشن کرده بودم … بعدش که آب از آسیاب افتاد و کسی متوجه بوی سوختنی نشد اومدم بیرون از ویلا که از بالا شهرو ببینم دست کردم تو موهام و فهمیدم بخشی از موهام بوده که سوخته !!!
یه خانوم محترمی ازم خواسته بود که واسش سیگارش رو روشن کنم منم که فندک رو پیدا نمیکردم خیلی شیک رفتم با یکی از شمع ها سیگارش رو روشن کنم و اینطوری بود که موهام گرفته بود به شمع کناریش و سوخته بود . بعد اینکه سیگار رو گذاشتم گوشه لبش شوهرش رو بم معرفی کرد و بعد از اینکه خیلی سعی کردم تو ظاهرم تغییری احساس نکنن واسشون پیک ریختم و رفتم سراغ نفرِ بعدی …
تا قبل از مهمونی فکر میکردم یه ریخت و پاش بزرگ اینشکلی خیلی حالم رو بهتر میکنه اما حالا که یک هفته گذشته فهمیدم نه اون چیزی که حالمو بهتر میکنه هر شب نوشیدن و الکی خندیدنه !
تا 7 صبح بیدار بودم اون شب رو بعدش سین بم گفت تو فقط آخر شب که مست بودی بم زنگ زدی و در طول روز اصلا حالم رو نپرسیدی !
منم گفتم این چه طرز حرف زدنه من سه روزه که درگیر هماهنگ کردن واسه مهمونی بودم و بعدش هم که تا 7 صبح بیدار بودم و خوابیدم و اینجا بود که دیگه جواب نداد … شاید اونم از اون موقع تا به حال با یکی دیگه خوابیده که دیگه جواب نداد و پیغام هم نداد آخه اون مث من پرو نیست و اگه اینطوری بشه خودش بیخیال من میشه که شده که همون چیزیه که همیشه میخواستم …
بعد نوشت :
خواب بودم خواب دیدم داشتم تایپ میکردم گفت چیزی میخوای بگی ؟ گفتم کی ؟ من !؟ نه ! گفت بگو ! گفتم هیچی ! گفت خوبی ؟ گفتم نه اصلا خوب نیستم !
بین زمین و آسمون معلق بودم بارون میومد بارون که نه سین بود که گریه میکرد .
توی خواب خواب میدیدم باد میومد باد شن من دفن شدم بی مراسم تدفین
بو میومد یادِ محسن افتادم که میگفت این پخش که میکنی عطرت همین پخش که میکنی …
کاش یاد بگیرم باید یه چیزایی رو عوض کنم .

غمِ دِسرهای دوتایی که از هم جا ماندن !

استاندارد

صدای قطره های آبِ داغ حموم که کاشی های دور وبرشون رو زرد و بیریخت میکنن انگار تمومی ندارن ، هر دفعه هرچقدر بیشتر سعی میکنم شیر آب داغ رو محکم تر ببندم اما همیشه صدای قطره ها به اینجا به اتاقم میرسه و برخلاف همه چیزای دیگه که از دست دادمشون و تموم شدن این صداها هنوز ادامه دارن.
اینبار قوی تر از همیشه صدامو صاف کردم و پشت هم بهش نه گفتم !
– نمیخوای دیگه باهم صحبت کنیم ؟
+ نه !
– دلت واسم تنگ نشده ؟
+ نه !
– فک میکنی چیزی عوض شده و دیگه مثل قبل نخواهیم بود ؟
– آره ، نه !
برای من سین متراکم ترین لحظات زندگیم بود که ذهن مرضیم بیشتر از چیزی واسه نگه داشتن اون لحظه ها احتیاج داشت لحظه های جدید خلق نکنه و اینطوری بود که تصمیم گرفتم یکبار برای همیشه و جدی تر از همیشه بهش بگم دفعه بعد که برگرده ایران ما مثل قبل نخواهیم بود و خودم رو برای هر چیزی باید آماده کنم . جدیدا با یکی دیگه قرار میزارم که اونم مثل من حالش خوب نیست و هر دومون به روش خودمون سعی میکنیم لحظه ها رو به مسخره بگیریم من با روش خودم «الکل» اون با روش خودش «چیزهای دیگر» ! مثلا همین چن روز پیشا که هاشمی فوت کرد و تعطیلات ناخواسته باعث شد با هم کارهای ناخواسته ای هم بکنیم !
اما خب منم آدمم
و دلم تنگ میشه واسه آدم بودن و تو رابطه بودن !
و واسه دلم میگیره واسه این دسرهای دوتایی که همیشه با هم خورده میشدن اما حالا یکیشون جا میمونه !
یک و چهار دقیقه بامداد
اتاقِ شهر نون !
تنها !
قبل از امتحان مکانیک سیالاتِ لعنتی
photo_2017-01-12_01-08-58

the end of December

استاندارد

It’s four in the morning, the end of December​


ديشب يلدا بود اما با سالهاي قبلش كلي فرق داشت

يادمه سال ٩٣ رو نرفتم خونه گفتم امتحان دارم اما منتظر عين بودم كه فرداش رسيد پيشم . حوالي غروب بود كه ماشين هم نداشتم از كوچه كه ميومدم بيرون ميرسيدم به كمربندي كه ماشينا با سرعت زياد رد ميشدن و نم بارون ميخورد به صورتم پياده قدم زدم تا آب اناري و با ي ليوان آب انار ملس و يكي دو نخ لاكي قرمز رفتم لب ساحل ! موزيك گوش كردم و سيگار كشيدم

يادمه سال ٩٤ بود كه با سين نشستيم تو ماشين و همه ميكس هاي راديو جوان كه واسه شب يلدا بود رو پلي كردم مسير ١ ساعته رو با ترافيك ٣ ساعت تو راه بوديم كه برسيم اونجا و پيتزا مورد علاقمون رو بخوريم بعدش كه تموم شد واسمون انار آوردن ! بعدش كه برگشتيم ي اتفاقايي افتاد كه شايد اگه نميفتاد مسيرامون اينقدر بهم گره نميخورد ! خودم كه نه اما اون شب من فهميدم سين عاشقم شده و فك ميكردم خيلي چيز عجيب غريبي نيس اما الان فهميدم خيلي هم هست !

به هر حال امسال رو با خانواده بودم البته تا قبل از اينكه مست كنم !

همه اين خاطره ها ثابت ميكنه كه نه تنها همه چيز هر لحظه تغيير ميكنه كه هرچي به سمت جلو پيش ميرم همه چيز زشت تر هم ميشه

سين اومده بود واسه دو هفته ايران 

وقتي يادم مياد بغلش كردم و گفتم ديگه نميتونيم ادامه بديم خودم از خودم بدم مياد

تو اين دو هفته اي فقط ١٠ روزشو با من بوده جاي اينكه بمونه كنار خانوادش

اينكه من اونقدري كه اون من رو ميخواد دوستش ندارم واسم سخت نيست اما خيلي ترسناكه ، ترسناك از روزي كه من تمومش كنم اما اون تو رابطمون گير كنه ! من دلم نميخواد كسي رو ناراحت كنم اما مثل اينكه همه مسائل به سادگي حل نميشن !

شهر نون

دوم دي ماه ١٣٩٥

گفتمش

استاندارد

بهش گفتم که خیانت کردم
البته خیابنت که نه ! قبل اینکه بره بهش گفته بودم وقتی که از مرز رد بشه من میرم پی خودم اونم باید بره پی زندگی خودش و اونم قبول کرده بود !
البته وقتی قبول کرده بود دو تایی زیر یه پتو خوابیده بودیم شاید واسه همین بود که نمیفهمید چیو قبول میکنه یا هرچی !
بهش تعهدی نداشتم درموردش صحبت کرده بودیم اما خب بهش دروغ نمیگم پس راستشو بهش گفتم اما خب باورش نمیشه فک میکنه اینا رو میگم که خودمو جلوش خراب کنم که ازم فاصله بگیره که البته واقعا اینم بخش از هدفمه اما واقعا اونکار رو هم کردم !
چن وقت پیشا و میم رو دیدم ! بنظرم خوشگلترین کسی که دوستمه اما دوستم نداره اما دلیل نمیشه بیخیالشم بشم
کار کار کار اصلا درس نمیخونم اصلا !
هم خونه ایم سال بعد این موقع ونکوور خواهد بود و من تو همین درسا موندم .
اگه نقشه خانوادگیمون همینطوری که برنامه ریزی کردیم پیش بره هممون پولدار تر و خوشحال تر میشم که البته اولیش رو مطمئنم اما دومیش رو شک دارم .
وبلاگم 5 سالش شده.
هر شب دراب مخدوش محسن نامجو رو ورق میزنم و میخونم و به گذشته و آینده فکر میکنم و به اینکه چقدر شبیهشم و اینکه حالا فهمیدم چرا تمام این مدت قبل از خوندن کتاب هم حس نزدیکی بهش داشتم .
شاید سخت میگیرم اما آدمم و دوست ندارم دوستام ازم ناراحت باشن حتی شده خودم ناراحت کنم
الان واسم تکست فرستاد
.
باورش شد و داره گریه میکنه
زبونم باید لال میشد اون روزی که گفت من دارم از ایران میرم تا سال بعد و من گفتم باشه منم کمکت میکنم .
اینهمه آدم ول یکی نیس به من حیوون بگه چرا با یه آشغال مثِ خودت نمیخوابی …
عذاب وجدان لعنتی
12:25 بامداد 10 آذر 95 – اتاق همیشگی