شهر نون خدافس .

استاندارد

چشام بسته بود اما خواب نبودم. ساحل جلو چشام بود بادِ سردش رو حس ميكردم قدم زدم تا سر كوچه از سوپرماركت آقاي رنجبر چيپس و آبجو بدون الكل خريدم كه با ناهار بخورم . مث باقي روزاي جمعه شهر خلوت بود مث باقي روزاي هفته من تنها .

دست كردم از اوجايي كه شيشه شكسته بود كابل رو كشيدم در باز شد رفتم بالا برنج داشت دم ميكشيد خورشت رو از فريزر در اوردم با ي كمي روغن گذاشتم رو كم ترين شعله اجاق گاز تا اماده بشه

قلبم تند تر ميزنه چشام بسته اس خواب نيستم اما يادم مياد همش .

مست كه ميشم بيشتر يادم مياد

خيلي مست بودم نشستم پشت فرمون نفهميدم چطوري سالم رسيدم پيش كاف ميگفت خيلي بو الكل ميدم گفت منتظر بشينم تا بياد تو اين فاصله زنگ زدم به سه چهار نفر زنگ زدم گفتم ديگه اونجا نيستم گفتم چقد بدم مياد از اينجايي كه هستم

همه چيزو گذاشتم كنار !

خونه ، دانشگاه ، خوابيدن ، سين ، موزيك ، فيلم ، كافه

فقط كار ميكنم و فقط مست ميشم بعضي وقتا .

اينجا هم قشنگه اما دلم تنگ ميشه واسه دانشجوييم . خيلي تنگ 

دلم واسه جاده تنگ ميشه … دلم واسه قيمه ، رنجبر ، بوريتو ، دريا ، دي دي ، فري ، هامون ، كتان ، دكتر ، تنهاييم ، تختم ، …

شهريور-مهر٩٦

Advertisements

سين رفت شب جمعه

استاندارد

ساعت ٢ و ٤٤ صبحه رسيدم شهر نون

سعيد اينجا خوابيده

قبل اومدن با سين و صاد رفتيم بيرون و با هم شام خورديم

موقع پياده شده بغلش كردم

٣ هفته پيش اومد

فردا ميره

من امشب باهاش خدافسي كردم

شب اولي ك ديدمش گقتم بعد اين دفعه همه چيز تموم ميشه

بغض كرديم هر دوتامون. سين رفت . 

شنبه و يكشنبه امتحانا رو ميدم و از اين شهر و اين خونه ميرم

همه چيز عوض شده و من امادگيشو ندارم برام خيلي زياده

خرابم

سه شهريور ٩٦

ز جان گذر

استاندارد

ساعت 14 و 43 دقیقه روز 28 تیر ماه 96
دمای هوای تابستانی چیزی بین 36 تا 38 درجه
صبح پا شدم قبل از بابا رفتم فروشگاه رو باز کرد م و نشستم نصف ی فیلمی رو دیدم تا اینکه بابا اومد بعد برامون بار اومد و باری که رسیده بود رو کنترل کردم
زنگ زدم دانشگاه با مسئول اموزش صحبت کردم برای درس هایی که ترم تابستون قراره بگیرم
مشکل اینجاست که تو هر ترم بیشتر از یک درس از گروه معارف نمیشه انتخاب کرد اما من چهار تا درس معارف دارم و دو ترم پس باید برای هر ترم دو تا درس میگرفتم تا بتونم با گرفتن نامه رسمی از مدیر گروه معارف مشکل رو حل کنم اما از اونجایی که تابستونه و دانشگاه خلوته واسه هیچ درسی 10 نفر هم دانشجو انتخاب واحد نکردن و اینطوری بود که رو روز پیش اون رو تا درس گروه معارفم حذف شد
امروز زنگ زدم بهشون توضیح دادم که مشکلم چطوری بعدش زنگ زدم به خانم دکتر که مدیر گروهمون بعدش اون زنگ زد به آموزش و بالاخره درست شد و تونستم تابستون 7 واحد درس انتخاب کنم .
اینطوری برام 18 واحد باقی مونده که با استفاده از قانون نقل و انتفلات و تبصره 55 قراره که مهر ماه 11 واحد رو اینجا شهر خودمون بگیرم و 7 واحد باقی مونده رو اونجا بگیرم .
چون دیگه اونجا قرار نیست خونه بگیرم و همه چیز تموم میشه …
هر روز با سین چت میکنم ، با سین با میم ، با اون یکی سین ، همینا !
البته با هیچکدوم تو رابطه نیستم اما نمیدونم شاید هم با سین اول تو رابطه ام
به هر حال ی روزی تو آگوست میاد که یادم نمیاد چندم آگوست بود اما 14 مرداد ماه میاد و تا 4 شهریور ماه ایرانه !
بهش فهموندم که دیگه تو رابطه نیستیم اما خب همو قراره که ببینیم و تولدش 4 مرداده و باید براش کادو تولد هم بخرم . ی گوشواره طلا دیدم خیلی ظریف و قشنگ بود احتمالا همونو براش میخرم از کیا گالری آخه همیشه کیا گالری هم دوست داشت و برند مورد علاقه اش بود.
واسم دو تا تی شرت ، ی دونه عینک آفتابی و چهار تا جوراب بلند و قشنگ اچ اند ام خریده … خب بیشتر از اینم ازش نمیخوام خودش کار میکنه تو ی کافه ! بیخیال درس خوندن شده و تونسته اقامت کاری بگیره من که حسابی بهش افتخار میکنم آخه خود پول خودشو در میاره 5 هزار کیلومتر دو تر از خونه و حتی دو بار که مامانش پول نداشت واسش پول فرستاد
اما من چی ؟ صبح به صبح میرم پیش بابام سر کار و ماه به ماه چند برابر پول کارگراش ازش حقوق میگیرم
نمیخوام بگم پول مفت میگیرم خوب اونطوری که من میتونم به مشتری هامون جنس بفروشم بقیشون نمیتونن حتی خود بابا که دیگه سنی ازش گذشته و حوصله حرف زدن نداره خیلی …
موجودی کل انبار و فروشگاه رو اکسل کردم کار بشدت سختی بود واسه فروشگاهی که 15 ساله است و هیچوقت هیچی سیستمی نبوده اینکه دونه دونه کار ها رو وارد سیستم کردم و قیمت اجناسمون رو مشخص کردم . قرار شد قرار داد بنویسیم . اینطرف من و داداش بزرگتم و داداش وسطم ; آون طرف بابا
یک سال فروشگاه رو ازش کرایه میکنیم و بعد همه چک هایی که به کارخونه ها داده رو ما با فروش فروشگاه پاس میکنیم و این وسط چیزی که میمونه تقسیم بر سه میشه .
فعلا که موافقت کرده اگه اتفاق عجیب غریبی نیفته از یکم مرداد ماه شروع میشه و همه این ها علتش من بودم علت من بودم که درسم تموم شده و میتونم حضور داشته باشم
یعنی ح که کار خودشو داره و بشدت هم سرش شلوغه و اون یکی ح هم کار خودش رو داره و بشدت موفق تو کارش اما خب من پیش بابا کار میکردم و کار خودمو نداشتم.
چیزی که تصور میکنم بشه اینطوریه که من ی روزی تو همین 5-6 هفته آینده برای همیشه از خونه دانشجوییم برمیگردم اینجا شهرمون و میرم طبقه پایین که الان پر از جنسه و ی طورایی انبار شده تو اون اتاق سمت چپیه که تر و تمیز تره زندگی میکنم . چون واقعا سختمه همش این بالا پیش مامان و بابا باشم چون واقعا نمیفهممشون و اونا هم نمیفهمن من چی میگم و اینطوری برای همه بهتره
یعنی ح و ح واسه خودشون خونه جدا گرفتن چون اینجا راحت نبودن تازه اونا با مامان و بابا 28 سال اختلاف سنی دارن و همو درک نمیکنن من که 41 سال باهاشون فاصله دارم اصلا نمیتونم بعد این سه سالی که کم و بیش خونه نبودم و برای فرار از اینجا میرفتم اونجا حالا بیام و باهاشون تو ی طبقه زندگی کنم.
داشتم میگفتم که احتمالا اینطوری میشه که میام و تو اتاق طبقه پایین زندگی میکنم و فقط برای ناهار و شام و البته در محل کار همو میبینیم و یک سال و چند ماه فرصت دارم تا اینکه مشمول خدمت سربازی میشم . تصمیم دارم وضعیت سربازیم رو ی طوری مشخص کنم حالا یا میرم سربازی و یا … اما به هر حال فک کنم باید سربازی رو برم و خب اینطور که معلومه همه اون سه سال قشنگی که داشتم تموم شده و سه سال مزخرف و سختی رو در پیش رو خواهم داشت ، کار ، کار ، سربازی ، کار و …
و به خودم قول دادم که باید برای کارشناسی ارشد هم بخونم اما خب واسه اونجاهاش برنامه ریزی نکردم چون بنظرم سه سال برنامه ریزی داشتن هم به اندازه کافی واسه خودش خوبه.
خوشحالم که تا 16 شهریور خونم رو دارم هنوز چون حداقل تو تایمی که سین میاد ی سقفی داریم که بریم زیرش و کلی مست کنیم و ناراحتم که فقط دو هفته زمان دارم.
بعدش دونه دونه تموم میشه
سین
خونه
درس
شهر نون
تنهایی که عاشقش بودم
همشون تموم میشه
استرس دارم ، دستم میلرزه و دلم آشوبه
دارم گذر میکنم از مرحله ای که وقتی برگشتم و نگاش میکنم میبینم واقعا عاشقش بودم و دوسش داشتم
باید برم فروشگاه رو باز کنم.


پ.ن : عكس ي روزي پاييزي تنها و دوست داشتني تو خونه دانشجويي شماره ٣

خانه دوست كجاست

استاندارد

شاهين روز ٥٠٠ و خورده ام سفرش به من رسيد . اولش فك ميكردم فارسي بلد نيست حرف بزنه يا حداقل درست حرف نميزنه اما بعد كه واسه بار اول پشت تلفن جوابمو داد ديدم كه اشتباه فكر ميكردم

شاهين ٥٠٠ و خورده اي روز و پنج هزار و خورده اي كيلومتر رو پياده قدم برداشته بود كه به من رسيد و من بر خلاف همه ادمايي كه تو خيابون ازش سوال هاي تكراري داشتن از بس كه سايتشو خونده بودم چيزي نبود كه درمورد ندونم

شاهين يه روزي بعد از ٣٣ سال تصميم گرفتم برگرده به كشورش ايران اما نه مثل هركسي ديگه اي كه با هواپيما كشور ها رو طي ميكنه بلكه با پاي پياده از اخن شروع كرد و بعد از ٥٠٠ و خورده اي روز پيش من بود و ٤٥ روز ديگه ميرسه تهران و تموم ميشه سفرش.

ساعت يك و نيمه شبه تقريبا روزي ١٢ ساعت كار ميكنم كه پول در بيارم كه مدل جديد اپل واچ رو بخرم يا عينكم دوديم رو عوض كنم يا مدل جديد موبايل يا چند مدل صابون و ماسك صورت يا ماشين جديد بخرم يا خونه بهتر كرايه كنم يا ودكاها گرون تر يا مهموني هاي بزرگتر يا رستوران هاي گرون تر يا لباس هاي ماركتر يا … يا … يا …

يهو يادم افتاد كه شاهين يه خاطره اي تعريف كرده بود واسم

يكي از روزهايي كه شاهين گرجستان بود چند تا توريست كانادايي رو ملاقات ميكنه كه بعد از ٢ ماه سفر تو ايران و بعد تركيه رسيده بودن گرجستان و بدون اينكه بدونن شاهين ايرانيه اظهار داشتن كه ايران احتمالا بهترين كشوري بوده كه تو تمام اين سالها رفته بودن و به شاهين هم پيشنهاد ميكردن كه حتما تو ايران بيشتر بمونه بعد كه شاهين بهشون ميگه خودش هم ايرانيه متوجه ميشه يكي از خانمهاي ٣٠ و چند ساله كه اونجا بوده ٨ ساله كه با دوچرخه كشور ها رو ركاب زده

شاهين ازش ميپرسه فلاني پس تو برميگردي خونه

اون ميگه فلاني اصلا خانه كجاست ؟

و من خورد شدم وقتي ديدم شاهين ٤٩ ساله چطور زندگي ميكنه … اون خانم چطور … و من چي فهميدم از اين روزايي كه تو اوج جووني ميگذره ؟! نسبت به اون ها انصافا كه هيچي

براي اينكه بيشتر درمورد شاهين بدونيد سايتش رو بخونيد

Rolleast.de

پست قابل توجهي نيست (مثل بقيه) 

استاندارد

از غروب تا حالا ك ساعت ٣ بامداده درگير اينم ك امشب چيزي براي نوشتن دارم يا نه .

حرف قابل عرضي نيست شبهاي قبلي رو كه به يادم ميارم يا خيلي معمولي سپري شدن يا خيلي مست و تار سپري شدن كه به مراتب شباي مستي رو ترجيح ميدم به جز اون قسمتش كه فكر ميكنم الكل خوردنم باعث ميشه چاق بشم و درواقع چاق شدم تا همين الانش

امشب شب پنجشنبه است و درست ترش اينكه بامداد جمعه است و من تو خونه دانشجويي خودم تو اتاق خودم تنهام و تقريبا خيلي ساكته همه جا و تو ي دوره ايم ك حقيقتا دوست ندارم الان كسي مثل سين يا هركسي كه فكر ميكنه دوست دخترمه و من نسبت بهش ديني دارم كنارم باشه اره ترجيح ميدادم با كسي باشم اما تصميم گرفتم دروغ نگم و به كسي كه ميخوام باهاش بخوابم نگم دوسش دارم و اينطوريه كه شبها تنها ميگذرن و انصافا كه شكايتي هم ندارم

اخرين باري ك تلاش كردم چند شب پيشا بود ك زياده روي كردم كه البته كاملا از قصد و خود اگاهانه بود كه به ص و س زنگ زدم البته ص ك قطع كرد اما با س دو ساعت حرف زدم و اگه موافقت ميكرد حتي حاظر ميشدم اين مسير ٣٠٠ كيلومتري رو رانندگي كنم و برم برسم بهش اما خب فرداش ك بخاطر فحشا و بد و بيراهي كه بهش گفته بودم عذرخواهي كردم جوابمو نداد و فكر ميكنم اين بهترين دستاوردي بود كه بهش رسيدم چون واقعا ميخواستم فكر عاشقي منو از سرش بزاره بيرون كه موفق هم شدم ظاهرا !

اون شبايي كه مامان و بابا مسافرت بودن با شين خوابيدم كه البته نه كاملا اما تقريبا و خب دو روز بعدش گفت ك ديگه نميخواد بام حرف بزنه و من احمق كه شانس بم رو كرده بود فاز برداشتم و متاسفانه هنوز با هم در ارتباطيم.

بيشتر از هميشه تكليفم با ايندم نا مشخصه و بيشتر از هميشه ميخوام به خودم فكر كنم 

پ.ن : دومين بارم كه ميتونستم راي بدم اما اولين بارم بود كه رفتم و راي دادم. اولش كه ميخواستم تحريم كنم بعدش هم از اين نوشته هاي تا ١٤٠٠ با روحاني يا برديم رو نزاشتم رو عكسم اما خب از شهرستان با دوستام رفتم تهران ، كلي تو ترافيك موندم ، كلي جو گير شدم و نهايتا به روحاني و ليست اميد هم راي دادم

٢١/١/٩٦

استاندارد

اسمش مژده بود و ٢٤ سالش بود ! رادمهر پسرش ٤ سالش بود !

دست چپش زخمي و خراب بود ، از ١٦ سالگي تا ٢٠ سالگي شيشه ميكشيد با دوس پسرش دعواش شد كه شيشه قليون رو شكوند و خود زني كردي

ازم خواهش ميكرد ميگقت واسه ي بار خوابيدن ١٠٠ تومن ميگيره ! كيف پولمو باز كردم ٥٩ تومن داشتم ! ٥٠ تومن دادم بهش ، ٥ تومن واسشون تاكسي گرفتم ! اومدم خونه حالم بده ، چند پيك الكل خوردم بعدش دوش گرفتم و با سين صحبت كردم ، گقت كه صاب كارش داره اقامت كاري ميده بهش و ديگه احتياج نيس دانشجو باشه واسه اونجا موندن !

فك ميكردم چرا محمدرضا پولدار نيستم ، فك ميكنم مژده چرا بخاطر ١٠٠ تومن بايد خودشو بفروشه ! از خودم شرمنده ميشم

شاملو گوش ميدم و فكر ميكنم بهتر از اين نوشته اي نوشته نشده

لـبـانـت

بـه ظـرافت شـعـر

شهوانی ترين بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می كند

كه جان‌دار غارنشين از آن سود می جويد

تا به صورت انسان درآيد.

و گونه‌هايت

با دوشيار مورّب

كه غرور تو را هدايت می كنند و

سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده‌ام

بـی آن كـه بـه انتظار صـبـح

مسلح بوده باشم ،

و بـكارتی سربلند را

از روسـپيـخانه‌های داد و سـتد

سر به مهر باز آورده‌ام.

هرگز كسی اين گـونه فجيع به كـشـتـن خود برنخاست

كـه مـن بـه زنـدگـی نـشـسـتـم !

و چشمانت راز آتش است

و عـشقت پيروزی آدمی ست

هنگامی كه به جنگ تقدير می شتابد

و آغـوشـت

انـدك جائی بـرای زيـستـن

اندك جائی برای مردن

و گريز از شهر

كه با هزار انگشت

بـه وقـاحـت

پاكی آسمان را متهم می كند.

كـوه با نخستين سنگ‌ها آغـاز می شود

و انـسان با نخستين درد.

در من زندانی ِ ستمگری بود

كـه به آواز زنجـيـرش خـو نـمی كرد .

من با نخستين نگاه تو آغـاز شدم .

1396

استاندارد

عكساي سال قبل رو ميديدم

عكساي همين روزا رو كه خيلي قشنگتر بودن

هم وضع ماليم از حالا خراب تر بود هم تو اين يك سال چيزي رو از دست ندادم كه اينقدر عقب بيفتم

چيزي كه از دست دادم خودم بودم ! روحم بود و حالا خراب تر از هميشه مث باباي احمقم كه ٥٠ سال كار كرده و هيچي نفهميده شدم

اصلا شبيه خودم نيستم ! نه سازي تمرين ميكنم نه چيزي مينويسم نه ياري دارم نه دلبري نه اينكه قراري بزارم يا بخوام بيرون برم ! حتي درس هم نميخونم درست

از مادر و پدرم حالم بده ميشه ، از خونه متنفرم ! با هر دو تا از داداشام دعوام شده !

ته برنامم اينكه اينقد مست بشم تا يادم بره چند ساعت

سالي كه نكوست ريده …

حالم خوب نيس