صبح هایی که میرم دستشویی و بعدش خوابم نمیبره

استاندارد

شنبه ۲۳ تیر ماه ۵:۵۸ صبح

صدای خر و پف بابا از تو اتاقشون میاد

صدای کولر

صدای پرنده ها

و البته صدای موزیکی که پلی کردم

فكر كردن به رفتن يا موندن

دو سه روز پيشا به سين گفتم من اگه مهاجرت كنم اصلا هوم سيك نميشم چون از خانواده از شهرم از همه چيز متنفرم و اصلا دلم براي چي تنگ بشه

معلومه حسابي شاخ در اورده بود اما فك كنم واقعا همينطور خواهد شد چون هر روز و هر لحظه حس تباهي دارم

نه اینکه به کسی حسودی کنم اما اینکه میبینم تو ی بیزینس سه نفره که باید همه چیش سه نفره باشه من ۸ بار بیشتر کار میکنم و فقط به اندازه بقیه سود میبرم حرصم میگیره

از حماقت و فاصله میلیون سال نوری خودم با پدر و مادرم حرصم میگیره

قول دادم تا شهریور همینطوری ادامه بدم یعنی کاری رو که دوست ندارم ادامه بدم درواقع بعدش فک میکنم ی چیزایی عوض میشه و اگه نشه من خودم ی چیزایی رو عوض میکنم

چن وقتی بود ک حسابی به این فکر میکردم که برم سربازی و بعدش برم یا اینکه وثیقه بزارم و از کشور خارج بشم و ۸ سال بعدش بیام بخرمش

دیدم ۸ سال خیلیه

شاید دلم تنگ شد

بنابراین فک میکنم فعلا برنامه رفتن به سربازی باشه

از طرفی میترسم از اینکه برم سربازی برگردم و ریسک پذیریم کم بشه و نتونم تصمیم درستی بگیرم و عادت کنم به روزای تکراری

یکی از اتفاقات مهمی که بیشتر متقاعدم میکنه موندن نداره وضعیت اقتصادیه

عملا الان از هرکسی که وضع مالی خیلی خوبی هم داره اما به نهاد ها دولتی لینک نیست بپرسی میگه که میخواد مهاجرت کنه بنابراین در اینکه با اینجا موندن هم واقعا دستاورد خاصی در انتظار ادم نیست میل به رفتن رو دوچندان میکنه

شما فک کن ما همه دلمون خوش به این بود که بعد ماه رمضون بازار ی تکونی میخوره و فروش بهتر میشه مثل همه سال ها که واقعا همینطوری میشد اما امسال انگار قفل زده اند به درب بازار

توان خریدی که فقط برای افراد وابسطه است و شرکت هایی که مواد اولیه ندارند و تولید نمیکنند

بخش فاجعه داستان همینجاست که با خواهش و منت کالایی رو میفروشی اما شرکت اون رو بت نمیفروشه تا تحویل مشتری بدی

یا مدل حسابرسی شرکت ها که بعد از ۲۰ سال تغییر کرده

واقعا موندن نداره …

پ.ن : قول دادم تا ۲ هفته به هر پیشنهاد الکلی نه بگم

چاق شدم

زشت شدم

باید ورزش کنم

الکل مصرف نکنم

Advertisements

یک حادثه مهم

استاندارد

ساعت ۹:۳۰ دقیقه بود فروشگاه رو تعطیل کردم رفتم درینک بخرم

۲۵۰ تومن تکیلا با دو کرم اضافی ۱۳۰ تومن ودکا + ۱ لیتر عرق از قبل به جا مانده .

ساعت حوالی ۱۰:۱۵ دقیقه کاف و گاف را سوارشان کردم برویم پیش میم میم الف سین یک جمع ۷ نفره پسرانه که فردا صبح هم برگردیم دبنال کار و زندگیمان .

کاف گفت من میشینیم پشت فرمون تو با الف درینک بزنید من گفتم نه بزار میریم همونجا با هم میزنیم

حوالی ساعت ۲۳ رسیدیم شهر میم سر دور برگردان یک پراید واستاده بود کمی ترمز کردم سرعتم شد ۹۰ تا حدودا دیدم راه افتاده خیلی نزدیک بودم چراغ زدم دیدم همچنان میاد بوق رو نگه داشتم انتظار داشتم در کوتاه ترین حالت سمت چپ ماشین رو جمع کنه و دور بزنه بنابراین تا جایی که میشد فرمون رو گرفتم سمت راست که ردش کنم

با گوشه جلو چپ (راننده) زدم به گوشه جلو سمت شاگرد پراید باعث شد که جلوش از من دور بشه و‌ پشتش در خلاف جهت حرکت کرد خورد به درب راننده و پشت راننده

اون پرتاب شد کنار دور برگردون

من پرتاب شدم کنار جدول خوردم به جدول رستوران سمت راست جاده

مث ی توهم یا خواب وحشتانک بود به محض اینکه ماشین واستاد پیاده شدیم

من و کاف جلو بودیم و کمربند داشتیم ایربگ ها باز شده بود هرچند که بنظرم با ایربگ ها برخوردی نداشتیم اما پیاده شدیم و سالم بودیم

گاف پشت کمربند نبسته بود اما سالم بود و با ما پیاده شد

از ماشین پیاده شدم و فقط داد میزدم چرا پیچیدی ؟

شیشه های تکیلا و ودکا به هم خورده بودن و شکسته شدن به کاف گفتم ورشون دار بنداز کنار اشغالی طوری که کسی نفهمه.

پلیس اومد ، امبولانس اومد ، اتش نشانی اومد

من دیگه کنترلی نداشتم و حجم خیلی زیادی از آدرنالین ترشح شده بود

مدارکم رو تحویل دادم با پلیس رفتم سمت راننده پراید

گفتم اقا شما چرا پیچیدی ؟

وقتی فهمید مقصر بوده خودشو زد به بیحالی و رفت توی امبولانس

کاف هم قفسه سینش درد میکرد رفتن بیمارستان

به داداش بزرگم زنگ زدم که راه افتاد و‌اومد این وسط مامان زنگ زد که چک کنه ببینه رسیدم یا نه

رفتم داخل ی کوچه جواب دادم ؛

-رسیدی پسرم ؟

+آره مادر رسیدم الان پیش میم ام

-چرا به مامان پیغام ندادی نگفتی ؟

+الان رسیدم مادر ببخشید

داداشم اومد رفتیم پارکینگ ماشین ها رو هم با یدکش بردن

د‌وستام هم اومدن دنبال من

کاف چیزیش نشد اما میگفت یارو تو بیمارستان داشت پرستار ها رو میزد

حتی مشت زد به فَک اقوام خودش که اینقد شدید بود اون ر‌و بستری کردن

کاف میگفت به شدت مست بوده و من واقعا دلم غم داره

الان همه خوابیدن و من‌ دارم اینها رو مینویسم ساعت ۵:۴۰ صبح روز دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۹۷ عه

قراره ساعت ۹ صبح میدون شهر میم باشیم

به داداش بزرگم گفتم به پدر بگه که جریمه شدم ماشین پارکینگه تا بیاد اونجا و بهش توضیح بدم

دوستام میگن ماشینم حداقل ۱ ماه زمان میبره تا درست بشه اما میگن همش رو بیمه میده

غمگین میشم وقتی میبینم ی ادم مست که حدودا ۳۵ سالش بود چطوری گند زد به شب و روز من و ۶ تا از بهترین دوستام

فقط خوش شانسم که خون از دماغ کسی نیومده

دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

ماشین قبلیمو فروختم
ماشین جدید خریدم
۱۵ میلیون تومن تمام چیزی‌ که سیو کرده بودم خرج شد
میم از من حامله شد و روز اول ماه رمضون بگه سقط کرد
میم ب حوابمو نمیده
تنها تر از همیشه ام
به شدت سر در گمم
حالم از خودم بهم میخوره
اخرین جلسه دانشگاه رو رفتم
و کارشناسی تموم شد
فقط کاش میخوابیدم و پا نمیشدم
روحی
جسمی
مالی
ضرر کردم
هیشکی پشتم نیست
از همه خسته ام

برنامه چیه ؟

استاندارد

خیلی وقت شده که ننوشتم

یک ماه و چندین هفته

قبلا همیشه از حال و هوای عید هم که شده ی چیزی مینوشتم اما حالا انگاری هیچی مثل قبل نیست نه حال نه هوا.

واقعا هوا مثل قبلش نیستا چن‌ روز پیشا یعنی ۲۸-۲۹ فروردین بود که اینجا برف اومد و میوه ها رو به فاک و فنا برد.

بیشتر از همیشه درگیر کار کردنم و بیشتر از همیشه دورتر از خودم

یک هفته پیش ی کپشن تو اینستاگرام خوندم که از اون روز هر شب دارم بهش فکر میکنم .

متنش این بود ؛

همش این جمله هایی که خوندم میاد تو ذهنم

شاید لازم است اگاهانه خودمان را در معرض خودمان قرار دهیم.

من صبح ها ۸:۳۰ پا میشم ۹ میرم سر کار ۱۴ برمیگردم خونه ناهار میخورم میخوابم و ۱۶ میرم سر کار تا ۲۲ و شام میخورم و میخوابم

شاید ۱ سالی شده که کلا ۱۰ تا فیلم هم ندیدم

شاید ۱ سالی شده که ۵ تا البوم موزیک درست گوش نکردم

شاید ۱ سالی شده که ۱۰ جلد کتاب درست نخوندم

یاد دوران دانشجوییم میفتم (البته هنوزم ی طورایی دانشجو محسوب میشم) اخر هفته ها یعنی تقریبا از سشنبه کلاسم تموم میشد دیگه کاری نداشتم و ماشین نداشتم و دوستی نداشتم و الکل نداشتم و حتی پول زیادی هم نداشتم .

سشنبه تا پنجشنبه رو فیلم میدیدم و جمعه ها دیگه در مواجه با خودم بودم

هنوز دارم فیلم روزایی رو که پرفورمنس اجرا میکردم.

گوشیمو میزاشتم جلوم فیلم برداری رو رکورد میکردم و میگفتم تو باید الان نقش کسی رو بازی کنی که دیوونه است ، داروهاشو نخورده ، حالش بده و داره میمیره

و میمردم

اینکار خیلی ازم انرژی میگرفت اما حالا که ویدیو ها رو میبینم میفهمم که من خیلی درست بازی میکردم و واقعا اینقدر انرژی تباه میکردم تو نقشم که میمردم رو زمین.

از اون روزا که باورم نمیشد اینقدر سریع بگذرن ۴ سالی گذشته و من اساسا در دورترین حالت از خودم واستادم.

من ی جوون بازای شدم که با خانواده های سنتی و حاج خانم های ۶۰ ساله درمورد دکور خونه هاشون حرف میزنم.

شبا به چک هایی که خرج کردم فکر میکنم و روزها با کارگرهایی که زشت ترین بخش ماجران سر و کله میزنم.

من بخاطر پول هر روز از خودم دور تر میشم .

دلم رو خوش میکنم که این موقتیه و امیدوارم واقعا اینطوری باشه.

برنامه از این‌ قراره از حالا تا اردیبهشت ۹۸ که دقیقا میشه ۱۲ ماه یا یک سال من یک دانشجو فارغ التحصیل محسوب میشم که در کنار ح بزرگ و‌ ح وسط (داداشم و برادرم) کار میکنم تا بیشتر از خودم دور بشم‌ تا فقط بتونم پول جمع کنم .

اردیبهشت ۹۸ کنکور نمیدم و اقدام میکنم برای سربازی تا اون موقع من اینقدر درگیر کار و مهره کلیدی خواهم شد (که الانم هستم) که پدر و ح‌ بزرگ‌ و ح وسط تمام سعی خودشون رو میکنن تا من معاف بشم از س ر ب ا ز ی و من در این راه تمام پولی که از سال قبل جمع کردم و تا سال بعد باید جمع کنم رو خرج میکنم .

اگر موفق بشم که نرم به خدمت مقدس واقعا نمیدونم باید چیکار کنم

ارشد همین رشته رو بخونم ؟

کار رو‌ از بیمارستان شروع کنم ؟

شرکت ثبت کنم ؟

با میم از ایران برم امریکا پیش داداشش ؟

با سین از ایران برم ایتالیا پیشش ؟

تنها برم المان ارشد بخونم و برگردم ؟

ارشد هنر بخونم و ساز بزنم ؟

اما چیزی که مطمئنم اینکه اگر برنامه ها عملی نشه و مجبور بشم برم سربازی پس تا دو سال بعد از اردیبهشت ۹۸ هم باید هم سرباز باشم و هم کار کنم و این فرصتی میشه که به باقی برنامه ها فکر کنم.

پس این روزا‌ و این لحظه ها چی میشه ؟ هیچی به گای سگ میرن و همشون رو از دست میدم

جوونیم‌ رو‌ از دست میدم

۴ اردیبهشت ۹۷ – خانه پدری – ۱۲:۴۰ بامداد

بیست و دو !

استاندارد

از شب قبلش نمیخوام بگم

مست بودم

خیلی

حوالی ظهر بود کلیدو دادم به مملی گفتم من دیرم شده میرم

میم از تهران اومد

پشت ماشینش بادکنک و کیک داشت

میم قطعا مهربون‌ ترین و عاشق ترین ادمی که میشناسم در کم ترین زمان اشنایی

برایم سه تا شکلات ، ی دونه ماگ ، ی دست بند با اولین حرف اسمم روش ، ی کیک نوتلا ، چشمهاش بزرگ علوی ، ۶ تا بادکنک

۲۵۰ کیلومتر رانندگی تو برف و یخ تنها

۲۵۰ کیلومتر برگشت

میم‌ حتما واقعا عاشقمه

منم دارم یاد میگیرم دوسش داشته باشم

بعد سین فک‌ میکردم ی بار عاشق شدم و همه چیو تجربه کردم

اما الان فهمیدم انگار میشه دوباره عاشق تر شد

من حالا ۲۲ ساله که اینجا زندگی کردم

بنظر ادم غمگینی میام

نیمه خالی لیوان رو‌میبینم معمولا

اما امروز بالاخره یکی که چند ماهه میشناسمش تونست منو ادم خوشحال تری کنه و معادله رو عوض

مث رسم هر سال میرزا – تنها

کیک تولدم را میخورم … تنها

اما امسال اینطوری نبود

اخر شب هم مامان اینا واسم کیک گرفتن با اینکه کیفیت غافلگیریشون مث میم نبود

فک میکنم بستگی به سطح توقع ادم داره

یا من از خودم تو ۲۲ سالگی راضی هستم و احساس خوبی دارم یا اینکه اینقدر ناراضی هستم که هیچوقت به ارامش نمیرسم

سالهای تنهایی دیرتر میگذشت امسال سریع گذشت

و درست مثل پارسال از همین خیابون گذشتم

همه لحظه ها رو نمیشه نوشت

اما برای ثبت در تاریخ

من بغلش را خیلی امن میدانم

۲۴ بهمن ۹۶ – ساعت ۲۳ و هفت دقیقه

مریضی کشف نشده

استاندارد

ساعت ۳ و ۴۸ دقیقه بعد از ظهره

همراه مامان ساعت ۱۲:۳۰ اینجا بودیم

۱۶۰ کیلومتر د‌ور تر از خونه مامان رو اوردم معده اش رو آندوسکوپی کنه.

دفعه پیش که همراه بابا اومده بود دکتر گفت احتمالا ناشی از افسردگیه

فک میکنم اگه دکتر منو ببینه میفهمه من خود افسردگی‌ ام.

از اخرین باری که عاشق کسی بودم و باهاش خوابیدم شاید هشت ماه میکذره

میم‌ فک‌ میکنه دوس دخترمه منم دوس دارم که دوس دخترم باشه اما بهش گفتم تو کلش غده داره خیلی ادم قوی ایه تنها میره دکتر دکتر بهش امپول زد بیهوش‌ شد مجبور شد ب خواهرش بگه

دکتر گفته اگه با امپول غده کم شد که شد اگه نه باید نمونه برداری بشه که بفهمن غده اصلا چیه میشه عمل کرد یا نه اما خودش میگه کچل میشه زشت میشه عمل‌ نمیکنه

بیشتر وقتا که سعی میکنه قوی باشه شکست میخوره گریه میکنه چون هم سر درد داره هم‌ سرش گیج میره هم صدا میشنوه

دکتر گفته علامت همونه اما ما حتی نزدیک هم نیستیم ک بتونم ارومش کنم

بهش گفتم رابطه راه دور جواب نمیده اگه میداد من با سین ادامه میدادم اما ی‌ طور بدی عاشقم‌ شده

اصلا نمیدونم عاشق چی یا چطوری

اخه خیلی با هم نزدیک نبودیم انگار یهو از اسمون‌ افتادم زمین و ب جز من هیچی‌ نمیبینه

همیشه از این افراط میترسم اما ی‌ بار که سعی کردم ازش فاصله بگیرم تشنج کرد حالش خراب شد به من نگفت دو ماه بعد فهمیدیم تو مغز غده داره

من واقعا بیمار و افسرده ام

من هیچوقت نمیتونم کسایی که تو زندگیم بودن رو بزارم کنار

از هیچکس گذر نمیکنم

همش دارم سعی میکنم همه رو کنار هم داشته باشم

من بیمارم اما شاید هنوز کشف نشده بیماریم

حالم خوب نمیشه

خیلی وقته

ارزو میکنم ی روزی برسه که هر وقت دلم خواست برم‌ با اونی که دلم خواست بخوابم

برگردم خونه کلید بندازم در خونه خودمو وا کنم

ی خونه با ی اتاق

درش به سمت ساحل باز میشه

در که باز میشه گربم میاد بغلم

دریا دادور پلی میکنم

با شلوار جین

کتونی

پیراهن قرمز راه راه گربمو بغل میکنمو میخوابم

وضع خراب تر از همیشه

استاندارد

فروشمون رو با سال قبلش چک میکنم

حتی نزدیک اون فروش هم نیستیم

دیروز دوستم دلار خریده ۴۵۵۰

امروز رفتم دلار خریدم ۴۶۳۰

میم ام‌ ار ای شو برده دکتر

بهش گفتن غده داره تو سرش اما‌ هنوز دقیقا معلوم نیست چیه

پول ندارم

ته کشیدم

اخرین امتحانا رو دادم و رسما دوره کارشناسیم رو به اتمامه

بخاطر سربازی دیر تر رفتن مجبور شدم ی درس سه واحدی نگه دارم

داشتم میومدم خونه بابای پارسا رو دیدم منتظر تاکسی بود

۱۰-۱۵ سال‌ پیشا بابای پارسا ۲ تا مغازه کیف و‌کفش فروشی تو شهرمون داشت و کارش خوب بود

این اواخر ی ون قدیمی داشت

حالا منتظر تاکسی میمونه

میخواستم گوشیمو عوض کنم بعد ۲ سال دیدم پول ندارم

میخواستم لاستیکای ماشینو عوض کنم گفتم بعد عید

شهر خلوته

بازار خیلی خرابه

و فکر میکنم چقد احمقانه

ساده لوحانه

رفتم

به روحانی

رای دادم

و پشیمونم از این نفس کشیدن تو هوای این مملکت

۲ بهمن ۹۶

ی مرد عصبانی